تبليغاتX
! عشق فراموش شده !

! عشق فراموش شده !

سالها می نویسم سالها بعد چشمان تو عاشق می شوندافسوس که قصه مادر بزرگ درست بودهمیشه یکی بود ویکی نبود

و من از کنارت گذر خواهم کرد بی ستاره تر از قبل

سنکین تر از سکوت آرام تر از فریاد

و تو دیگر از من اثری نخواهی یافت

در این تاریکی گم می شوم . . .

تکه ای از شب ...

قسمتی از سیاهی . . .

و نام من میان امروز و فردا

دگرگون خواهد شد . . .

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:13  توسط یگانه و بهاره  | 

من نیز تورا به فراموشی خواهم سپرد همان گونه که تو مرا از یاد خواهی برد و خاطراتم در

پستویی از زمان مدفون خواهد ماندو من و تو غریبه خواهیم ماند  اما می دانم هر از گاهی مرا

به یاد آورد ولی نخواهی دانست که کیستم !تنها تصویری مبهم از آنچه نمی دانی خواهی دید

و من تو را در میان نوشته هایم پنهان خواهم کرد تا شاید روزی چشمانی  روی صفحه های

سیاه دفتر من جست و جو کند نوشته های پنهانی ام را و شاید در میان این عبارت های بی

معنا بیابد نام تو را که میان این دست نوشته ها گم شده است  و

شاید روزی تو بفهمی که من دوستت دارم .....

                 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:20  توسط یگانه و بهاره  | 

 

چند سطری به پایان این مکتب نمانده است و من هنوز در پی یافتن کلماتم

 

صفحه صفحه ،سطر سطر   ،  واژه واژه ،فصل فصل

 

گشتم تمامی کتاب ها را تا شاید وا ژه ای برای با تو بودن بیابم .

 

تک به تک کلمات را مرور کردم حروف را زمزمه کردم تا شاید بتوانم زمان را به عقب

 

بازگردانم غافل از اینکه زمان می گذشت و من محو رویایی خیالی بودم

 

زمان رفت تو رفتی همه رفتند و من چه قدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو

 

در پس واژه ها می گردم  ....

 

این داستان هم به پایان رسید مثل همیشه بی بهانه و سرد  و هیچ کس نفهمید دل

 

من از چه شکست ؟! و تو دیدی سقوطم را از قله عشقت ؟!

 

تو ان واژه بودی واژه ای تا بی نهایت تا بلندای وجود..

 

خداحافظ ای زیبا ترین واژه برای پایان من... خداحافظ ...

 

دوستت خواهم داشت بش از اینها بیش از آنجه در تصور ها می گنجد و بیش از کرانه

 

افق های خیال ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:23  توسط یگانه و بهاره  | 

من نمی خواهم که بار دیگر در میان چشمانت غرق شوم.من دیگر توان دست و پا زدن ندارم

باور کن حتی جسمم توانی برای حمل روحم ندارد ومن دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم

حتی دلی برای شکستن  !

من دیگر هیچ ندارم ُ من دیگر هیچ نیستم .!؟

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:30  توسط یگانه و بهاره  | 

 

می خواهم شعرهایم را در دستمالی سپید بپیچم و به تو تقدیم کنم

 

چه سخت است بی تو در بیابانها آواره مردن

 

چه سخت است در حاشیه اسمان غروب غرق شدن

 

چه سخت است با یاد تو شب را به صبح رساندن

 

چه سخت است حس فراموش کردن همه خاطره ها

 

و چه سخت است نام تو را گم کردن

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:38  توسط یگانه و بهاره  | 

  

 

 

دست هایم برایت شعر می نویسند

 

 

     اما تو هرگز نخواهی خواند

 

 

آتش عشق در چشمانم حلقه می زند

 

 

     ولی تو هرگزنخواهی خواند

 

 

     نه تو هرگز مرا نخواهی فهمید

 

 

ومن با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت

 

 

      و باز تو درک نخواهی کرد .

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:26  توسط یگانه و بهاره  | 

مدتهاست با روزگار در جدالم تا شاید بالاخره روزی دلش به رحم اید و بگذارد فقط یکبار ،فقط

 

 برای یک بار در نبرد با دلتنگی ها پیروز شوم.مدتهاست در انتظارم تا روزی اید و روزگار بگذارد

 

من تا همیشه فقط با عشقت بمانم و با تو عشق را باری دیگر تجربه کنم. اکنون سالهاست

 

گذشته است و من هنوز در هر ثانیه ای که میگذرد در قعر موج نگاهش بیشتر غرق می شوم.هنوز از او دورم،در فریاد سکوتم گم شده ام .هنوز او را ندیده ام، به رویای تصویرش

 

خیره مانده ام هنوز او را در کنارم حس نکرده ام.هنوز در روشنی شمع فروزان قلبم ،خاموش

 

مانده ام چرا که بازهم دلتنگی هایم در هر ثانیه بیش از پیش مرا در خود فرو می برد و باز هم

 

من در انتظارش لحظه ها را خیره به در سپری می کنم و دلتنگش هستم  که زودتر بیاید و مرا

 

از خاموشی برهاند که بیاید و با وجود گرمش سرمای نفس هایم را بمیراند. 

 

 

              

 

 

              

+ نوشته شده در  ساعت 23:21  توسط یگانه و بهاره  | 

                   

نمی دانم جند وقت است که رفته ای!شمارش روزها                    

از دستم رفته است !چند سالی می شود .

هنوز هم در انتظارت کنار پنجره نشسته ام

به تو می اندیشم!به حرفهایت،به لبخندهایت

خاطراتت را هرچند تلخ است به یاد می آورم    

حرفهایت را مرور می کنم که می گفتی

رویاهایت در من خلاصه می شود .!

گفتی هیچ وقت تنهایم نمی گذاری !

نمیدانم چرا امروز اینجا تنها نشسته ام ؟

یعنی تمام این حرفها دروغ بود ؟

نه ،من که باور نمی کنم  .

روزی را که رفتی هنوز فراموش نکرده ام

به من گفتی باز می گردی ؟!

گفته بودی در یکی از روزهای بهار باز می گردی،

آخر یکنفر به من بگوید این بهار کجاست ؟

چرا نمی آید ؟نکند از من دلگیراست؟

نمی دانم چرا ان روز بهاری نمی رسد

من سال هاست جز زمستان چیزی ندیده ام

اگر بهار را دیدید بگویید من منتظرش هستم

نکند آمده باشد و من در خواب بوده ام ؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:57  توسط یگانه و بهاره  | 

باز هم شب می شود به تاریکی می نگرم .شاید امشب شب آخر باشد شاید فردای من در

 

دیروز پنهان شده با شد.شاید آفتاب نگاهت باز هم بتواند رویای برفی مرا بهار کند .شاید این

 

جاده شروع قصه ای نو باشد شاید این آسمان باز هم بتواند ما را از هم جدا کند...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:36  توسط یگانه و بهاره  | 

من از این دنیا چه می خواستم ؟! خواسته ام تنها قلبی که برای من بتپد تنها نگاهی که نگاهم را بخواهد که ان را هم از من دریغ کردند .....

+ نوشته شده در  ساعت 3:34  توسط یگانه و بهاره  | 

کاش...

کاش یه خونه ی کوچیک آشینه عشق ما بود ُکاش دنیای منو تو از همه ی دنیا جدا بود کاش فاصلمون از همدیگه اندازه ی یه نگاه بود .کاشکی چشمای تو تا همیشه مال من بود کاش یه گوشه ی این پنجره همیشه خورشید بود کاش سهممون از عاشقی تنها جدایی ها نبود کاش میون کتابهای مدرسه واژه عشق هم حک بود  .......

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:10  توسط یگانه و بهاره  | 

+ نوشته شده در  ساعت 1:54  توسط یگانه و بهاره  | 

 

بارها  خواستم فریاد بزنم دوستت دارم ،بارهاخواستم با تو از رازی که میان سینه ام سنگینی

 

میکند سخن گویم .بارها در خیال ،جمله ها را تکرار کردم ،بارهادرخیال به تو گفتم دوستت

 

دارم هر بار قدمی به سویت بر داشتم فاصله ها بیشتر شد .هر بار که دستانم را به سویت

 

دراز کردم از من پنهان شدی !هرگاه به دنبالت گشتم کمتر از تو یافتم .! هر گاه دیوانه وار

 

گریستم صدای خنده هایت ارام کرد دلی را که سالهاست خنده را از یاد برده برق چشمانت

 

روشن کرد شببهایم را  که مهتاب را از یاد برده بود . صدایت بر هم زد دریای قلبم را که 

 

روزها بود بی هدف ،ارام و ساکت مانده .هرگز فراموش نمی کنم زمانی را که تو را دیدم

 

دست در دست دیگری داشتی .زمانی  که نیم نگاهی از سر دلسوزی بر سر این خسته ی  بی

 

پناه انداختی .من به یاد دارم نیش خندی را که از سر پیروزی بر من انداختی و من میدانستم

 

بازی تمام شد ،زندگی را باختم.....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:40  توسط یگانه و بهاره  | 

 

 

چندی بیش نیست که رفته ای ولی انگار سال هاست که از جدایی دستانمان می گذرد .انگار

 

سالهاست جسم سردم آغوش گرمت را حس نکرده ام . انگار سال هاست که بدون چشمانت قلبم رقص تنهایی میرود ....

 

نیاز من، حتی دلتنگی هایم بی تو میمیرند .وجود سردم با نبودت در میان شهر تنها یی گم میشود.

 

من میخواهمت،بیش از انچه درتصور ها می گنجد ،بیش از وسعت دریا ها و بیش از انچه تو

 

می پنداری ،ای تنها بهانهی نفس کشیدن ،تو را می خواهم تا اوج اسمانها...

 

   تقدیم  به تنها عشق جاودانه در تمام وجودم ...  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:34  توسط یگانه و بهاره  | 

بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت و بعد

 از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با

مهرباني دانه برمي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه و غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان

چشمهايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از

دست خواهد رفت کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از

رفتنت دريا چه بغضي کرد کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد

+ نوشته شده در  ساعت 23:0  توسط یگانه و بهاره  | 

می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند .ولی من شیرین ترین دروغ ها را

از چشمان تو شنیدم ان زمان که می گفتی دوستت دارم ؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:48  توسط یگانه و بهاره  | 

        

از فاصله ها  بیزارم

                             

                             انگار سالهاست که برای دیدنت در انتظارم

 

شمردن ثانیه ها حک شده تو وجودم

 

                               ذل زدن به عکسات حک شده تو رگ و خونم

 

لحظه های جداییت شده درد بی انتهای لحظه هام

 

                               فکر نبودنت شده تنها کابوس رویاهام

 

اخه تو تنها نیازمی مثل نفس

 

                               چرا دلتنگی نمی میره کنج قفس‎

 

 

                                

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:21  توسط یگانه و بهاره  | 

 

 

 

زندگیی داشتیم ،عشقی داشتیم

 

ولی تا وقتی چیزی را از دست ندهی قدرش را نمی دانی

 

خب انوقت ها اینطوری بود و حالا همه چیز فرق میکند

 

ومن می خواهم که بر گردی .چندین بار بگویم پشیمانم

 

من فقط می خواستم یک نفر را دوست داشته باشم

 

ولی در راه بهشت اتفاقی افتاد

 

که مرا نگه داشت و دیگر نگذاشت بروم

 

و می خواهم که بر گردی .چندین بار بگویم پشیمانم

 

می توانی فرار کنی ، می توانی پنهان شوی

 

ولی اگر با من نیایی هرگز نخواهم رفت

 

ما مشکلاتمان را داشتیم ولی من طرف توام

 

تو تمام نیاز منی ، باورم کن

 

چطور می شود چیزی به این خوبی به ان بدی بدل شود

 

چه طور میشود چیز به این درستی خراب شود

 

نمی دانم، همه جواب ها را ندارم ولی می خواهم برگردی

 

می گویند اگر بروی نمی توانم تحمل کنم

 

و من باور می کنم ولی تو می دانی

 

آنچه را که اینجا با تو بدست اوردم و می اورم

 

هرگز رها نمی کنم

 

                                             می توانی فرار کنی .....

 

 


+ نوشته شده در  ساعت 5:4  توسط یگانه و بهاره  | 

گر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلب ها معمولا با کلماتی که ناگفته می میانند می شکنند.

 

*****

 

گاهی شعر گاهی هوای تو سراغم را میگیرد  تفاوتی نمیکند  هردو ختم می شود به دلتنگی من.

 

 

 

 

  من در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی خوش باش

             

                         من به یاد تو خوشم تو به یاد هرکه هستی خوش باش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:22  توسط یگانه و بهاره  | 

 

 

 

من تمنا کردم که تو با من باشی

 

 

گفتی هرگز هرگز

 

 

پاسخی سخت !

 

 

ومرا غصه ی این هرگز کشت.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:52  توسط یگانه و بهاره  | 

 

چند خطی به پایان این سیاهه نمانده است و من

 

هنوزبرای نوشتن عاشاقانه ی اخر عاجزم

 

 

من مرگ عشق را دیدم ولی باور نکردم

 

 

من گریستن آسمان را دیدم ولی نفهمیدم

 

 

 یک کلام!

 

 

در جزوه هایم هیچ ننوشتم ......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:30  توسط یگانه و بهاره  | 

 

سال هاست چشم به جاده ای دوخته ام  که پایانش پیدا نیست .جاده ای که  اخرین بار از ان

 

 گذشتی . سالهاست در انتظار روزی هستم که باز  هم با صدای تو از خواب برخیزم . تو رفتی

 

وشب هایم بی پایان ماند.به خواهش نگاهم که عاجزانه ماندنت را طلب می کردند توجه نکردی .

 

تو به من خندیدی و ندانستی هر خنده چه آتشی به جانم افکند.تو به من نگریستی و ندانستی هر

 

نگاه چو تیری بود که به قلبم فرو میرفت و اتش عشقت را شعله ور می کرد .تو رفتی و تنها رد

 

پایی بر قلبم باقی مانده است هر وقت دلم تنگ می شود به آسمان می نگرم تا وسعت نگاهت را

 

در یابم هرچند می دانم دیگر باز نخواهی گشت ای جاودان خاطره من .....

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:19  توسط یگانه و بهاره  | 

روزی تو به من گفتی  عشق حسرت ابی است که صحرا دارد

 

نه که صحرا بلکه دریا دارد

 

من به تو گفتم عشق  فریادی است که  سکوت دارد

 

نه  تنها  سکوت بلکه قلبها دارد

 

تو به من  خندیدی  عشقم را به زمین انداختی

 

نه عشق را بلکه احساسم را انداختی

 

من به تو خیره ماندم  تا طلوع  واپسین

 

نه که واپسین بلکه بیش از این     

 

 

                  

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:22  توسط یگانه و بهاره  | 

 

                       یه روز سرد تو پاییز رفت                               از قصه ای غم انگیز           

 

                در میان برگهای خشک و زرد                   در هوایی ابری و خیلی سرد

 

         رفت و حتی پشت سرشم نگاه نکرد                    درد بی درمونمو دوا نکرد    

 

     رفت و هرچه داشتم از من ربود                        حتی قلبم که میان سینه بود

 

     سال ها می گذرد از رفتنش                           هنوز امید دارم به پیدا کردنش  

 

       تمام عالم و گشتم و دیوانه شدم                   هرچه گششتم بیشتر ویرانه شدم  

 

         می دانم روزی فرا خواهد رسید                       که برگردد با دلی پر از امید

 

                شاید این خیالی است باقی                              برای زنده نگه داشتن نا می  

 

                                       

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:10  توسط یگانه و بهاره  | 

 

 

 

 بی تو شبها سقف من تنهایی است                        در میان آسمان دگر ماه پیدا نیست

 

      روزی داشتم خیالی مبهم                                        که در میان آسمان همراه توام

    

         دیدگانم جز تو نمیدید کسی                                        در دلم جز تو نبود جز نفسی 

 

          روزی می سپردم خود را به سرنوشت                         کاش می دانستم چه کس تقدیررا نوشت

 

          گرمی حس وجودت بر جان من آتش زد                         نفرین به چشمانت که همه را بر هم زد

 

       من توانستم گذر کنم از دیدینت                                      نا توان ماندم در فراموش کردنت

 

   تو رفتی و دل من سخت شکست                                 مثل شیشه پنجره ای که باد شکست

 

تو رفتی و سال هاست چشم به در دارم                      که روزی بیایی و بگویی دوستت دارم

 

 

                                                            

+ نوشته شده در  ساعت 1:8  توسط یگانه و بهاره  | 

روزی تو به من گفتی  عشق   حسرت  ابی است که صحرا دارد

 

                                                              

                                                           نه که صحرا بلکه دریا دارد

 

 

      من به تو گفتم عشق   فریادی است که  سکوت دارد    

 

                                                                 نه  تنها  سکوت بلکه قلبها دارد

 

 

        تو به من  خندیدی  عشقم را به زمین انداختی   

 

                                                                 نه عشق را بلکه احساسم را انداختی

 

من به تو خیره ماندم  تا طلوع  واپسین

                                                   

                                                   نه که واپسین بلکه بیش از این

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:59  توسط یگانه و بهاره  | 

 

با گریه های یکریزیکریز


مثل ثانیه های گریز


با روزهای ریخته


در پای باد


با هفته های رفته

 
با فصل های سوخته


با سالهای سخت


رفتیم و

 
سوختیم و


فروریختیم

 
با اعتماد خاطره ای در یاد


اما ........

 
آن اتفاق ساده نیفتاد
 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:54  توسط یگانه و بهاره  | 

تو رفتی...

 تو رفتی و رد پایت در دلم ماند             

                                                  شکوه خندهایت در دلم ماد

          

      دلم را با سحر خوش کرده بودم     

                                                    غروب لحظه هایت در دلم ماند

 

             شریک  دردهایم بودی اما...

                                                               غم بی انتهایت در دلم ماند 

 

           هزار و یک شبم چون باد بگذشت 

                                                               طنین قصه هایت در دلم ماند

 

          سپردی سرنوشتم را به پاییز   

                                                          بهار باصفایت در دلم ماند

 

  و حالا مثل یک رویای برفی                    

                                                    تو رفتی و رد پایت در دلم ماند

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:48  توسط یگانه و بهاره  |